خوشبختی فاصله یک بدبختی تا بدبختی دیگر
زندگی گاهی هر کار میکند تا به خاک ناامیدی بکشاندت و تو در ساده لوحانه ترین شکل طبیعی ناممکن فکر میکنی همه لبخندشان راگم نکرده اند، زندگی فقط یک جاست که به گره برمیخورد. وقتی میبینی چقدر جمله های امیدواری بیشعورند وقتی باید به کسی گفته شوند دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن… وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد … و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند. این شعر رو یکی با دست خط خوش پشت آخرین صفحه ی آلبوم اجدادی من نوشته بود. آلبومی که شاید دیگه از ۳۰ یا ۴۰ نفری که توشن کمتر از ده نفر زنده باشن. هیشکی نمیدونه کی این شعر رو پشت آلبوم نوشته اگه رفته روحش شاد. چرا وقتی که راهه زندگی هموار میگردد بشر تغییر حالت می دهد خونخوار میگردد به وقت شادی مینوازد کوس مستی به وقت تنگدستی زاهد و دیندار میگردد سگت را خون دل دادم که با من آشنا گردد ندانستم که سگ خون می خورد خونخوار میگردد جوانی صرف نادانی شد و پیری پشیمانی دریغا وقت رفتن آدمی هوشیار میگردد در مشتهایت سوالی پنهان بود/ سوالی که سالها به بازی گرفت ما را/ بازی دستی که میتوانست باز نشود/ در آن اندوه/ باختی نباشد و به یادگار لبخندی ببریم کاش مشتت هرگز باز نشده بود پوچ پوچ پوچ/ در دستهایت چیزی برای من نبود/ خسته ام/ از هر روز گلایه و گریه/ خسته ام/ از هر روز بودن و مردن/ خسته ام/ از هر روز شکستن و بستن/ خسته ام/ می فهمی؟/ از اینکه می خواهم و نیست/ از اینکه هست و نمی خواهم/ میداند میمیرم/ میدانم مرده است!/ خسته ام.../ میخوابم.. کنسرت رضا تویه کیش خیلی عالی بود. این شعر رو از کنسرته رضا براتون میذارم امیدوارم خوشتون بیاد. تویه چشمات میشه گم شد وقتی تو فکر فراری سوسوی شهر لب دریا از تو مونده یادگاری شعر و شرم و شوق شرجی همه شاهدن که بودی لحظه ها رو لحظه لحظه من و تو با هم می خوندیم: بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی میدونم خوب میدونی تو تار و پود و ریشمی تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسمه تن تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی تویه این کابوس درد رویایه مهربونمی. یادم نرفته است! دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است! گوش کن این روزها روزهایه خوبی نیست. روز اول با خودم گفتم: دیگرش هرگز نخواهم دید.(فروغ فرخ زاد) ........ همه چی تموم میشه به همین سادگی میگذره. صدام گرفته تابلوئه زنگ میزنه نه یه بار صدبار. حالا خوبه بهش گفتم به من زنگ نزنه گوشیو جواب میدم از تن صدام میپرسه چیزی شده یه دروغ سر هم میکنم که دوستم مرده. مثلا داره دلداری میده نمیدونم شایدم بهش احتیاج دارم میگه من و تو عینه همیم واسه همینه تو دوستم نداری حرفی نمیزنم اون داره یک ریز واسه خودش حرف میزنه منم حواسم به اینه که تو خوابی راحت و بیخیال و این منم که اشکم سرازیره. یکم که حرف میزنه بهش میگم حالم خوب نیست و گوشیو میذارم بعد هم خاموشش میکنم که دیگه کسی یاده عاشقی نیافته. ............ تویه قلبم میشینم ته دنیا. دیدن دنیا از این گوشه بیشتر میارزه نه دیده میشی نه چیزه دیگه ای. فقط مثله یه تماشاچیه خوب بی تفاوت میشینی و گذر روزها رو میشمری . امروز روز اوله. اولین روز از تمامه ۳۶۵ روزی که قراره بیاد و بره. ......... میپرسه خوب خوابیدی شاید اخلاقمو که مثله برج زهره ماره نمیبینه رومو میکنم طرف سماور و در حالی که چایی میریزم میگم آره. همین نه بیشتر نه کمتر. تویه دلم میخندم که اگه تمامه شبو گریه کنی چشات ورم کرده باشه و از ساعت ۷ تا ۸ هی تویه رختخواب وول بخوری تا بلاخره این روزه کزایی شروع بشه و تو بازم منتظر بمونی برای هیچی حتما خوب خوابیدی!!!!!!! .......... داره بارون میاد دستمو از پنجره بیرون میبرم قطره های بارون میشینه رو دستم. بوی چیزبرگر تمامه ماشینو پر کرده برمیگردم تویه چشاش نگاه میکنم داره با صدایه بلند آهنگیو که تو پخشه همخونی میکنه. یه چند دقیقه زل میزنم به صورتش با لبخند برمیگرده و میگه چیه؟ میگم هیچی. سرمو از پنجره میبرم بیرون موهام پخش میشه تو هوا قطره های بارون میپاشه تو صورتم. چشامو میبندم روسری از سرم وا میشه میخنده میگه انقلاب شده؟ میخندم. کلاهه پالتو رو میکشم رو سرم و دوباره سرمو میبرم بیرون.. بهش میگم میخوای داد بزنم بگم دوستت دارم میخنده باورش نمیشه که اینکارو میکنم. اونوره جنگل تن سبز پشت دشت سر به دامن اونوره روزایه روشن پشت این شبایه تاریک صدایه ضبطو زیادتر میکنم حالا ماشین داره دوره رودخونه تاب میخوره سرمو میبرم بیرون و داد میزنم ...... دوستت دارم دوستت دارم میخنده میگم میخوای توام امتحان کنی لبخندش عمیقتر میشه موهایی رو که پخش شده تو صورتم میزنه کنار پیشونیمو میبوسه و میگه: منم دوستت دارم.
نه برآنم که از تو بگریزم...
گفتی : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاکاب نکن!
گفتی : پیش از غروب ِ بادبادکها برخواهم گشت!
گفتی: طلسم ِ تنهای ِ تو را،
با وِردی از اُراد ِ آسمان خواهم شکست!
ولی باز نگشتی
و ابر ِ بی باران این بغضهای پیاپی با من ماند!
تکرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بی مرزی ِ این همه انتظار با من ماند!
می بینی؟
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتی به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»!●
به صدای دوردست من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در ساکت آینه ها بنگر
که چگونه باز با ته مانده های دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم
و دلم را خالکوبی می کنم
چون لکه ای خونین
بر سعادتهای معصومانه هستی
من پشیمان نیستم
از من ای محجوب من با یک من دیگر
که تو او را در خیابانهای سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
گفتگو کن
و بیاد آور مرا در بوسه اندهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت.
![]()
| www . night Skin . ir |

